محدوده ی امن زندگی

  • Agnes :)
  • جمعه ۷ مهر ۰۲
  • ۱۹:۰۹

امسال تصمیم گرفتم بیشتر ریسک کنم و جسور تر باشم 

و سعی کنم از محدوده ی امنم بیام بیرون و چیز هایی که برام سخته و نیازمند اینکه ریسک کنم و انجام بدم 

اولین کاری که امسال کردم 

بیرون اومدن از ی رابطه ی سمی بود  که روز به روز از آدم شاد و هدفمندی که بودم دورم میکرد 

خیلی تصمیم سختی بود ولی بعد از یکسال کلنجار رفتن و بالاخره تونستم شهامتش پیدا کنم و بیرون بیام 

دومین کاری که انجام دادم 

بالاخره بعد از 6 سال که تصمیم داشتم بینم جراحی کنم و میترسیدم رو انجام دادم 

فوبیای اتاق عمل رفتن داشتم و بالاخره هفته ی پیش انجامش دادم 

 

همه ی ما آدم ها تو زندگی مون ی محدوده ی امن داریم که انجام یک سری از کار خارج از این محدوده است و نیاز مند شجاعت و ریسک بیشتری نسبت ب بقیه کارا های روزمره مون داره 

و این ریسک میتونه مثبت باشه  و باعث بشه  ی لایه ی از شخصیت خودمون بروز بدیم که تو زندگی روزمره این لایه از شخصیت مون بروز نمیده خودش 

 

در واقع هر موقع از انجام کاری ترسیدین و فکر کردین نمیتونین انجامش بدین به این فکر کنید این کار واقعا ترسناک یا صرفا خارج از محدوده ی امن تون هست ؟ 

تا حالا همچین کاری انجام دادین ؟

زمان چیز عجیبیه

  • Agnes :)
  • دوشنبه ۲۰ شهریور ۰۲
  • ۲۲:۰۴

5 سال پیش با کلی عجز و ناله وبلاگ زدم یادمه همین روزا رفته بودم ثبت نام دانشگاه 

و منی که اصلا از رشته ام خوشم نمیومد 

خیلی احساس بدبختی میکردم 

و الان بعد 5 سال 

دارم سرکار میرم و ی مقاله دارم مینویسم تو رشته ام 

و کلی ایده برای آیندم ریختم 

کلی مسیر چیدم 

و میخندم به 5 سال قبلم 

زمان بدین دوستان 

گذر زمان خیلی چیز عجیبیه 

و در نهایت به برنامه ریزی خدا ایمان داشته باشید 

خدا قشنگ میسازه 

 

اگه منو میخونید برام کامنت بزارید لطفاااا :))

دو راهی آینده

  • Agnes :)
  • دوشنبه ۱ خرداد ۰۲
  • ۰۰:۱۱

چالش حوالی 25 سالگی چیه ؟

 اینکه راه برای موندن تو این دیار انتخاب کنم 

یا راه برای رفتن به ی مملکت دیگه 

شروع ی زندگی از پایه ؟ 

با کدوم حالم بهتر ؟ با رفتن و تجربه کردن ی زندگی جدید 

ولی اون دلهره ی نشدن و اگه نشه نمیذاره قدم از قدم برداری 

کدوم ریسک بیشتری داره ؟ رفتن و چالش های پیش روش 

 

بعد از دوسال

  • Agnes :)
  • شنبه ۲ ارديبهشت ۰۲
  • ۲۱:۳۰

نزدیک به دو سال میشه که چیزی ننوشتم 

این دوسالی که گذشت خیلی بالا و پایین داشت  خوب و بد شاید ی روز تصمیم گرفتم نوشتم 

ی هدف منو کشوند اینجا برای ثبت دوباره روز ها 

گذری زدم به مطالب 4 سال قبل  درس زندگی اینه که ی چیزی شاید در موقعیت خودش تلخ باشه ولی اجازه بدیم زمان بگذره و اون موقع میبینیم چقد به نفع مون بود که اینطوری رقم خورد 

 

 

زمان بدیم به گذر زندگی 

 

هنر لذت بردن از زندگی

  • Agnes :)
  • شنبه ۲۹ خرداد ۰۰
  • ۰۲:۳۲

اولین بار ک اون چیزی ک میخواستم نشد 14 سالگیم بود. ک نمونه جز نفرات برتر قبول نشدم و جز ذخیره ها بودم 

و انقددددددد خودم سرزنش کردم و به خودم خرده گرفتم که به شدت درس هام افت کرد و این منفی بافی روز به روز منفی بیشتری رو جذب کرد برام حتی وقتی سال کنکورم بود و 3 سال گذشته بود بازم با بغض از اون موقعیت صحبت می‌کردم

سال اول کنکور دادم موندم پشت کنکور... بازم سر زنش که چرا رتبه سال اول من انقد بد شد 

سال دوم کنکور دادم بازم سرزنش بازم تلخ کردن روزای پشت کنکوری بازم انتقاد از خودم ک چرا دوباره موندم پشت کنکور 

سال سوم قبول شدم دانشگاه و دوباره سرزنش و انتقاد از خودم که چرا رشته ی مورد علاقم نیست و تا اواخر ترم 1 که دوست نداشتم کسی رشتم بپرسه 

هی تو جمع احساس سرکوفت ک مثلا من چرا فلان رشته ی تاپ رو نمیخونم 

و تلخ کردن اون روزا به خودم 

ترم 2 بودم ی رابطه به اصطلاح عاطفی رو شروع کردم ک مدام در حال ایراد گیری بودم ک چرا این شکلی چرا اون فلان ماشین ندارههههه

دوباره نشخوار ذهنی فکری 

و این بار ازدواج 

همه چیز مطابق میل من بود 

خانواده ی خوب 

وضعیت مالی عالی

شغل عالی 

قد و چهره دلنشین 

اخلاق ک مطابق ذهنیتم بود 

مراسماتی ک به بهترین شکل برگزار شد

حداقل تو زمان حال همچی عالی می‌گذشت

و دوباره ذهن مریض من و نشخوار های فکری که چرا 23 سالگیم ازدواج کردم

چقددددد سنم کمه و شروع حال بدی هام 

کاش 25 سالگی ازدواج میکردم 

تا حدی این افکار منو اذیت می‌کنه که خیلی وقت ها به جدایی فک میکنم 

خیلی وقت ها تصمیم میگیرم بزنم زیر همچی 

ولیییی این مسئولیت خیلی بزرگتر از این حرفاست که بتونم به راحتی شونه خالی کنم.. 

و دلم میخواد برگردم 14 سالگی از مدرسه لذت ببرم 

برگردم به سال های کنکور و از پشت کنکور بودن لذت ببرم 

برگردم به روزای ترم یک و از نیمچه ترمک بودن لذذذت ببرم 

برگردم به روزای مجردی و از تنهایی لذت ببرم 

من هیچ وقت از  زندگی لذت نبردم

و هیچ وقت زندگی نکردم... 

حتی الان که این موضوع رو میدونم 

گاه گاهی اندکی مینویسم ...